!!!کاش زندگی به صفحه ساعت می ماند
 
۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ :: ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

من که گفتم برو ... !‌ 

تو خواستی عاشقم باشی !



موضوع مطلب :

۱٠ اسفند ۱۳۸٩ :: ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

من

به بوق های پشت تلفن عادت کرده ام

و چقدر

دوستشان دارم

...



موضوع مطلب :

۱۸ آبان ۱۳۸٩ :: ٩:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

 

شگفتا  ! آنچنان ترکم کرده ای که در ذهنم هم به تو دسترسی

 

ندارم

(شاپور)



موضوع مطلب :

۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: ۱:۳٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

سلام

.

.

.

خداحافظ



موضوع مطلب :

۱٤ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

امروز ساعت ٧ عصر من به دنیا خواهم آمد

درست ساعت ٧ عصر بود که ....

ولی ای کاش..... !!!!

 



موضوع مطلب :

۱٢ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود



موضوع مطلب :

٢٧ بهمن ۱۳۸۸ :: ۳:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من     

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی ست هوا ؟

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است ،

آسمانی به سرم نیست .

از بهاران خبرم نیست .

آنچه می بینم دیوار است .

آه ، این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند .

 ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند .

              .......

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است .

اندرین گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد :

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر  دم از دیده فرو می ریزد .

ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید ؟

               ................

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان ، شاخه همخون جدا مانده من

           ( هوشنگ ابتهاج )

            

 

 



موضوع مطلب :

۱۳ دی ۱۳۸۸ :: ۱:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : سعیده زمانی

یاد یکی از شعرای قدیمم افتادم نمیدونم خوبه یا بده ولی میدونم که خیلی دوسش دارم

تن مرا بسوزان و خاکسترم را به باد بده

یکشنبه 

 سلام می دهم به کلیسای شهر 

آهسته دستانت را تکان برای من 

که می نشینم روی چشمهایت 

فارغ از نگاه کودکانه ی خیابان 

فارغ از زمزمه ی مردمانی که

تنها نگاه میکردند مصیبت هایمان  .

دیگر برو

دیگر برو ،‌ میخواهم بخوابم

و دستان آبستنم را روی این نقطه که نباید خلق میشد و

سرخ بگذارم

 



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
سعیده زمانی

من از ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتر به سنجاقی مصلوب کرده بودند

موضوعات
 
صفحات وبلاگ

نويسندگان
RSS Feed